شعر شهادت امام محمد باقر

شهادت امام باقر,اشعار شهادت امام باقر سازگار,اشعار شهادت امام باقر سهیل عرب,رباعی شهادت امام باقر,اشعار شهادت امام باقر حدیث اشک,شعر در مورد امام محمد باقر,شعر صلوات بر امام محمد باقر,شعر شهادت امام باقر برقعی,دوبیتی شهادت امام باقر
شعر شهادت امام محمد باقر

یک نت ـ متن شعر شهادت امام محمد باقر(علیه السلام)

کودکی باغی از ریاحین است

آسمانش ستاره آذین است

کودکی فصل خوب خاطره هاست

و پر از روزهای شیرین است

روزهایی شبیه یک رویا

مملو از خوابهای رنگین است

ولی انگار خاطرات شما

راوی زخم‌های دیرین است

توی تصویر چار سالگی ات

کودکی بغض کرده غمگین است

با سوالی که ذبح شش ماهه

راه و رسم کدام آیین است؟

یا سوالی شبیه اینکه چرا

عمه پیشانی‌اش پر از چین است

چه بگویم خودت که می‌دانی

روضه‌ی قتلگاه سنگین است

دستهایی که می‌رود بالا

دستهایی که رو به پایین است

شاعر:
میلاد حسنی

اشعار شهادت امام محمد باقر(علیه السلام)

چهار ساله است و مثل کاروانیان مسافر است

چهارساله است و شاهد غمین ترین مناظر است

بنا به کربلا رسیدن است، کربلا رسیدنی است

بنا به داغ دیدن است ، دیده و شکسته خاطر است

امام زاده است و خود امام ، از نبی بر او سلام

مخاطب سلام ، او ، مبلّغ سلام ، جابر است

بناست وارث گدازه های منبر پدر شود

کنون که نسل عنترِ* بنی امیّه بر منابر است

لهوفها رساله می شوند و تیغها قلم از او

آهای وارثان جهل و ظلم ، این امام باقر است

نمیشود همیشه گریه را سرود و اشک را نوشت

اگرچه روضه خوان دردهای او همیشه شاعر است

چقدر نیزه دید و دشنه دید ، اتّفاق تشنه دید

چقدر کربلا که در مقابلش هنوز حاضر است

 شاعر:
محسن ناصحی

اشعار شهادت امام محمد باقر(علیه السلام)

تو یکسره در چشم لشکر بودی و من نه

چون صاحب خلخال و زیور بودی و من نه

فهمیدم آن لحظه که نامحرم تو را می زد

از چند صورت مثل مادر بودی و من نه

ما هر دو از بازار شامی‌ها گذر کردیم

با این تفاوت که تو دختر بودی و من نه

در معرض چشم حرامی بوده‌ایم اما

آن لحظه تو محتاج معجر بودی و من نه

حاجت گرفتی در خرابه من دلم میسوخت

آنشب تو درآغوش یک سر بودی و من نه

اما دوتایی مثل گل از ساقه افتادیم

ما دست در دستان هم از ناقه افتادیم

شاعر:
مجید تال

اشعار شهادت امام محمد باقر(علیه السلام)

ای پنجمین امام که معصوم هفتمی

از ما تو را ز دور «سلامٌ علیکمی»

بر درد جهل خلق، ز عالم طبیب‌تر

نامت غریب و قبر، ز نامت غریب‌تر

وقف علوم و دانش و دین کرده، همّ خویش

باشی کنار ابن و اب و اُمّ و عَمّ خویش

آب و گل و سجیّت تو، جز کرم نداشت

دیدم چرا مزار تو صحن و حرم نداشت

گلدسته‌ای نداشت حرم، مرقدی نبود

صحن و سرا نیافتم و گنبدی نبود

این خاک عشق باشد و بر باد کی رود؟

غم‌های عهد کودکی از یاد کی رود

آتش به خرمن جگر از آه، با تو بود

یک عمر، خاطرات تو همراه با تو بود

از صبح تا غروب کشیدی ز سینه آه

اما چه خوب شد که نرفتی به قتلگاه

تو دیده‌ای چه‌ها به اسارت به عمه شد

در شهر شوم شام، جسارت به عمه شد

تو طفل روی ناقه‌ی عریان نشسته‌ای

بر روی رحل ناقه، چو قرآن نشسته‌ای

تو طعم تازیانه و سیلی چشیده‌ای

بر روی خار، همره طفلان دویده‌ای

دیدی تو خیمه‌های به آتش کشیده را

داغ و فرار و رنگ ز چهره پریده را

شاعر:
علی انسانی

اشعار شهادت امام محمد باقر(علیه السلام)

منم که عالم هستی گدای کوی من است

منم که کعبه دمادم به طوف روی من است

منم که کوثر و زمزم نمی ز جوی من است

منم که باغ جنان مست عطر و بوی من است

منم که زاده ی پورِ حسینِ زهرایم

منم که بر همه ی عالمین مولایم

منی که کل وجودم پر از خدا شده است

به کودکی دل من با غم آشنا شده است

دلم پر از غم جانسوز کربلا شده است

به پیش دیده من سر به نیزه ها شده است

چگونه شرح دهم من غمی که بر ما رفت

فقط همین ، سر اصغر میان سرها رفت

چگونه شرح دهم حال زار قافله را

چگونه شرح دهم های و هوی و هلهله را

چگونه شرح دهم خنده های حرمله را

چگونه شرح دهم رد پای سلسله را

چگونه شرح دهم روی نیزه قرآن را

چگونه شرح دهم خیزران و دندان را

منم که نو گل پرپر به چشم خود دیدم

منم که حنجر و خنجر به چشم خود دیدم

منم که پیکر بی سر به چشم خود دیدم

منم که غارت معجر به چشم خود دیدم

چه گویم از غم خلخال و جامه ی پاره

چه گویم از غم جانسوز طفل آواره

شاعر:
ناصر شهریاری

اشعار شهادت امام محمد باقر(علیه السلام)

نینوا را سوزاند

ناله ام عاقبت این بیتِ عزا را سوزاند

به عبا پیچیدم

می کشم آه، همین آه عبا را سوزاند

باز هم سوخت لبم

کفِ آبی، عطشم کرببلا را سوزاند

کربلا گفتم باز

جگرم را نفسم را، سر و پا را سوزاند

شد غروب و گودال

دیدم آتش همه جا را، همه جا را سوزاند

خیمه ای اُفتاد و

بدنِ غرقِ به خونِ شهدا را سوزاند

مشعلی روشن شد

دامنِ دخترکی غرقِ دعا را سوزاند

شعله تا بالا رفت

گیسوانِ زِ سرِ نیزه رها را سوزاند

وای از نامحرم

حرمله باز دلِ عمه ی ما را سوزاند...

شاعر:
حسن لطفی

اشعار شهادت امام محمد باقر(علیه السلام)

در دو روز زندگی غربت فراوان دیده ام

بارها از پیکر خود، رفتن جان دیده ام

از غروب روز عاشورای سال شصت و یک

بر دل زهرایی ام زخمی نمایان دیده ام

حج نیمه کاره ام کامل شد و در کربلا

عصر عاشورا به جای عید قربان دیده ام

در منا آب گوارا دست زائر ها دهید

حاجی ام را در ته گودال عطشان دیده ام

زین اسبم را چرا آلوده بر سم می کنند؟!

من که مرگم را همان شام غریبان دیده ام

شرمساری غیور خیمه را حس کرده ام

بر روی مشک عمویم جای دندان دیده ام

خنده های حرمله خیلی غرورم را شکست

مادر شش ماهه را با چشم گریان دیده ام

کعب نی از شمر و ابن سعد ملعون خورده ام

یک حرم را بین آتش مات و حیران دیده ام

آن قدر در بین صحرا بر زمین افتاده ام

آن قدر در پای خود خار مغیلان دیده ام

چشم من بر آیه ی شق القمر افتاده است

آیه خواندن بر درخت از شمس تابان دیده ام

خاطرات تلخ شام از خاطرم هرگز نرفت

خیزران را بر لب قاری قرآن دیده ام

یک شب راحت نخوابیدم از آن روزی که من

عمه ام را بین نامحرم پریشان دیده ام

با همین چشم ورم کرده خودم جان کندنِ

عمۀ هم بازی ام را کنج ویران دیده ام

شاعر:
محمد جواد شیرازی

افزودن یک دیدگاه جدید

Fill in the blank.