کلا اعتماد به نفسمم پایینه

یک نت ـ کلا اعتماد به نفسمم پایینه ، زود تحت تاثیر جو قرار میگیرم ، اصلا احساس میکنم با این سن هیچ کاری یادم نگرفتم ، چند روز پیش به مامانم میگم خوبی هامو بگه اول میگه خوب تو درس خونی
اعتماد به نفسم

یک نت ـ من یه دختر 16ساله هستم رفتم تو 17سال ، هیچ مشکل خاصی ندارم خداروشکر ،

مادر و پدر من انسان های بسیار زحمت کش و خوش قلبی هستن همیشه هر چیزی رو که نیاز داشتم برام تهیه کردن واقعا لای زر ورق بزرگ شدم اما در واقعیت این لای زر ورق بزرگ شدنه به ضررم بود، مادر پدرم از کلاس سوم به بعد دیگه هیچگونه کمکی در درس خوندن به من نکردن و همه چیو به خودم واگذار کردن ، واسه همین چون کمبود رو خودم احساس میکردم درس خوندن واقعی رو از همون موقع شروع کردم شدم یه خر خون به تمام معنا که تاهمین الانم ادامه داشته و خدا رو شکر همیشه ممتاز بودم ، ولی من این طرف ماجراست ، من از جهات دیگه انقدر تحت کنترل و حمایت پدر و مادر و مخصوصا اهمیت مادرم بودم که انگار تو ضمیر ناخودآگاهم سیو شده که آره اگه من خودم نتونستم مادر پدرم مطمئنا برام فراهمش میکنن ، لوس بار نیومدم اما مسئولیت پذیرم بار نیومدم هر چند این همش به خاطر کنترل بیش از حد مادرم پدرمم نبوده ، به بی خیالی خودمم ربط داشته به قول داداشم من هیچ وقت هیچ دغدقه دیگه ای تو زندگیم غیر از درس خوندن نداشتم ، همیشه خیلی نامظم و بی دقتو بی مسئولیت بودم یا حتی جدیدا نسبت به درس هم یه مقدار بی خیال شدم هر چند بازم اولین اولویت زندگیمه ،

متاسفانه آدم خیال پردازی هستم ، راحت هم نمیتونم نفس و استرسم رو کنترل کنم ، کلا اعتماد به نفسمم پایینه ، زود تحت تاثیر جو قرار میگیرم ، اصلا احساس میکنم با این سن هیچ کاری یادم نگرفتم ، چند روز پیش به مامانم میگم خوبی هامو بگه اول میگه خوب تو درس خونی بعد دیگه موند چی بگه واقعا چیزی نداشت که بگه ، اونام دیگه از دست خودم و بینظمی هام و بی خیالیام خسته شدن ، ینی فوق العاده آدم فراموش کاریم مثلا دیروز مادرم بهم میگه لباساتو بندازتو تو سبد که فردا بندزم تو لباس شویی ، من جیباشو خالی کردم بعد دوباره برگشتم گذاشتمش توکمد بعد جالب اینجاست که خودم فکر میکردم که گذاشتمش تو سبد بعد فرداش که مامانم بابت این بی مسئولیتی شکایت کردم فهمیدم که مث همیشه فراموش کردم که چی کار بایدمیکردم ، حتی بعضی وقتا این بی دقتی تو درسم هست ، مثلا منی که تمام امتحانات ریاضی کلاسیمو بیست تا نوزده نوزده و خورده ای گرفته بودم سر امتحان نوبت با اینکه سوالا آسون بودن ولی خیلی بی دلیل استرس گرفته بودم و حالا فکر میکنم که بد دادم و یا تو کانون زبان خواستن ازم ریدینگ بپرسن انقد استرس گرفتم خلاصه ریدینگ و کلمات وهمه چیزو به زور جواب میدادم ینی قبلا تو درسام اینطوری نبودم حالا این موضوع استرس و بی حواسی به درسامم سرایت کرده ینی طوریم که مامانم نمیذاره خودم تنهایی با این سن برم جایی میگه من به اخلاقت اعتماد دارم ولی به دقت و حواست نه جامعه ام پر گرگه که دنبال آدمای بی حواسی مث تو میگردن چیجوری تنهایی بفرستمت تو خیابون هر چند من وقتی خودم تنها باشم حواسمو بیشتر جمع میکنم ولی بازم خودم به این حرف مادرم راجب بی حواسیم اطمینان دارم
________________________________

پاسخ:

معمولا کامیابی کامل باعث می شود تا فرد نسبت به ناکامیها پذیرش لازم را نداشته باشد، همانگونه که موفقیت بدون شکست سبب می شود تا فرد از شکست یک تابو بسازد و از شکستهای احتمالی دچار هراس شود.

به تعبیری فردی چون شما که همواره در درس ممتاز و موفق بوده است، نسبت به خود دچار توقعات کاذب و غیر واقع بینانه می شود، گویا از خود این توقع را دارد که هیچگاه با شکست مواجه نگردد و ناکام نشود. همین امر سبب می شود تا فرد دچار اضطراب و نگران از دست دادن موقعیت قبلی خود شود.

بنابراین لازم است از میزان توقعات بالا نسبت به خود کم کنید، از شکست هراس نداشته باشید و ان را بخش واقعی و جدایی ناپذیر زندگی بدانید.

در قبال مشکلات احتمالی خونسردی خود را حفظ کنید، و از برخی مشکلات و ناکامیها فاجعه نسازید. پس فراموشیهای تجربه شده را آنقدر بزرگ و غیر طبیعی جلوه ندهید، بسیاری از افراد هم سن و سال شما ممکن است با چنین تجربه ای مواجه شده باشند.

به تغذیه، استراحت، تفریح، روابط اجتماعی و دیگر امور زندگی به صورت متعادل رسیدگی کنید.

از تلقین منفی و دست کم گرفتن خود اجتناب کنید و برای خود و موفقیتهایتان ارزش و اعتبار بیشتری قائل شوید. خوبیهای خود را فراموش نکنید و برای دیگران و از جمله مادرتان بازگو کنید.

منبع:کانال مشاوره مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی

افزودن یک دیدگاه جدید

Fill in the blank.
کد وبلاگ